حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

نمیدونم چرا دنیا امروزی اینجوری شده دیگه کسی اختیار خودش هم نداره دیگه ادم نمی تونه

برای اینده اش تصمیم بگیره چرا همش دیگران باید تصمیم بگیرند چراخانواده بجای اینکه به

پای حرف جوانان بشینند یه جورایی دارن حرف خودشون رو میزنن چرا به حرف اون اهمییت نمیدن؟

چرا نمی ذارن حرفشو بزنه؟  چرا نمی خوان بفهمن که تو دلش چی می گذره ؟چرا نمی خوان

بفهمند که می خوادبرای خودش زندگی کنه نه دیگران؟ چرا تا می خواد حرف ازدواج بزنه میگن

هنوز بچه ای اخه چرا؟مگه ادم دلش نمی خواد سرو سامون بگیره مگه ادم تا کی می تونه بچه

بچه باقی بمونه نمیدونم چی بگم. اون حق داره که همدم ایند ه ش خودش انتخاب کنه مگه نه؟

مگه این وسط این دو نفر چه تقصیری دارن که پای حرف خانواده بسوزند؟چه گناهی کردند که با

مخالفت خانواده یه جورایی ازهم جدا شن؟ چگونه میشه به اونا فهموند که یه سری از عقاید دیگه
قدیمی شده به درد امروزی نمیخوره اما افسوس که نمی تونی حرفت را اونطور که میخوای

بهشون بفهمونی که دیگه بچه نیستی می تونی تصمیم بگیری گاهی اوقات

اینقد ادم حرص میخوره که میخواد هر بلایی سر خودش و خانواده بیاره یا مجبور بشه قید خانواده

را بزنه من فقط با این حرفام میخوام به اونایی که اینجوری هستن بفهمونم که سخت در اشتباهن

این وسط چه کسی مقصره نمی دونم از خدا میخوام همه را عاقبت به خیر کنه.بار خدایا نذار کسی
غصه بخوره

نوشته شده در سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1388ساعت 12:49 ق.ظ توسط بهنوش نظرات (10)


 Design By : Pichak