حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

اشک می ریزم اما باز هم ارام نمی شم.بی قراری من از چیست؟نمی دانم خدا می داند.او را می

جوییم اما هر چه قدر می جویم کمتر اثار و نشانه ای از او می یابم.تنها چهره ای که لحظه به لحظه

جلو ذیدگانم رژه می رود چهره پاک و معصوم پسر بچه ایست که مرا می نگرد نگاه التماس گونه


اش سر اپای بدنم را می لرزانداو از من چه میخواهد!! ایا هنوز هم مرا می شناسد؟یعنی هنوز من

را به فراموشی نسپرده است.نه حتمن مرا می شناسد اگر مرا نی شناخت که هر شب به خوابم

نمی یومد.حتما می خواهد به من بفهماند که من اونجا خوشم به فکر من نباش.ولی من هیچگاه

نگاهش  برق چشمانش را از یاد نخواهم برد.منتظرم روزی اونو بیبینم .بگو عزیزم اون دنیا چه جوریه


حتما بهتره جونم برات بگه از این دنیا که دیگه چیزی نمونده جز غم وغصه حتما خدا دوستت داشت

که زود تو رو برد اخه تو مال ما و مال این دنیای سرد و بی هدف نبودی.هر جا هستی به یادم باش

به یاد خواهری که تو همیشه تو قلبشی عماد گلم

(تقدیم به داداشم که پر کشید و رفت)


نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1388ساعت 03:09 ب.ظ توسط بهنوش نظرات (19)


 Design By : Pichak