حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

درد تنهایی خود را به که گوییم که در این جامعه خالی از عشق همه در تاب و خروشندهمه چون

سر و به بالا نکنند وبه فغان از غم هستی که تو اندر مرا یاد کند وصدای نفسم را ببرد تا که رسد بر

دل باران من که خواهم ولی افسوس که نتوانم از اینجا بروم چون که بر دست و پاییم بستند گلی

از گل ریحان به من برسان گلی از باغگل یاس برم که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم که

نتواند مرا شاد کند بر سرود غم هستی بر اید اه..........روزی سپری شد به امیدی که شب اید

شب امدو دیدم به دلم تاب و تب امدای دوست دعا کن من بیچاره مبادا در حسرت دیدار جانم به

لب اید وقتی که در عمق نگاهم پرده ای از غم میبینم چه حرفی می توانم برای گفتن داشته باشم

وقتی کشتی عشقم اسیر طوفان بلا شده وقتی در گلویم بغض تنهایی وبی کسی نشسته است

چه بگویم چشمهای خسته ام را باز می کنم تا اینکه به ارزوی دیرینه ام برسم این چشمها در

در حسرتی که تو ارزویش را براورده سازی پس برخیز و بشتاب که رسیدن به این ارزو دشوار است

دل خسته کسی رانجات بده که در انتظار توست در انتظار قدمی بهترین و همتایی نداری........

دیگر قلبم یاری نوشتن نمی کند فقط بگذار چند خطی به یادگار بنویسم برای تویی که خیلی دیر

نگاهت را در بین این همه نگاه های عاشقانه یافتم واحساس را درون چشمهای زیبایت دیده

مهربانم تنها به من بگو ایا ستاره ها خاموش می شوند؟برای زنده ماندن تو دلیل اخرم باش

این مطلب از دوست خوبم  سعیده که مثل یه خواهر همدیگه رو دوست داریم هستش   

  

امیدوارم خوشتون بیاد     

   

    

نوشته شده در پنج‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1388ساعت 02:52 ب.ظ توسط بهنوش نظرات (21)


 Design By : Pichak