حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

 می دونیدبعضی وقتها دل ادم حسابی گرفته تنها کاری که میشه کرد اینه که بیخیال همه چی شد

واز خونه زد بیرون اخه کارهای تکراری ادم و کلافه میکنه دیروز به اتفاق دوستم از خونه زدم بیرون

تصمیم گرفتیم بریم امارات مول بلاخره خودمون و به مترو رسوندیم و رفتم دو تا بلیط گرفتم و بی

خیال همه چی شدم و سوار مترو شدیم  تمام صندلی هاش پر بود  یه جایی خوش کردم و وایسادم

البته بی انصافی نباشه یه اقای محترم هندی جاش و تعارف کرد ولی رد کردم می خواستم خودش
راحت باشه دیگه کم کم داشتم خسته می شدم همین که ایستگاه بعدی ایستاد  چند نفر پیاده

شدند بالاخره یه صندلی نصیبمان شد و راحت شدیم  وبا هم بگو وبخند که اصلا متوجه نشدم که

ایستگاه رو رد کردیم خلاصه خودمونو به محل مورد نظر رسوندیم و یه راس خودم و به پیست

اسکی رسوندم خیلی حال داد دیگه خسته شدیم روی یه صندلی ولو شدیم درست روبرومون یه

کافی شاپ بود تمام درو پیگرش شیشه ای که یه اقای افریقایی دوبرومون بود انگار اومده بود  مردم
رو نگاه کنه چنان نگاهی می کرد که حالم بهم می خورد وای خدای من چرا مردا اینجوری شدن

البته جسارت نباشه ها نه همه مردها بعضیشون  اینم از انچه گذشت دیروز ما


نوشته شده در چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1388ساعت 07:28 ب.ظ توسط بهنوش نظرات (24)


 Design By : Pichak