حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

امروز قرارار گذاشتم با ابجی الی بریم خونه همسایه اخه سر زدن به همسایه واجبه اونم اگه چند

روزی بشه که اصلن همدیگه رو ندیده باشیم رو برای رفتن اماده بودیم که داش کوچیگه زنگ زد

می خوام بیام زنگ خونه زده شد منم با عجله که داداش پشت در نمونه خودمو فورن  به در

رسوندم ولی یهو دیدم دوستش باهاشه با دستپاچگی دنبال یه روسری بودیم که خدا رو شکر روی
موبل پیداش کردم خلاصه اومدن تو با هم نشستیم هی گفتیم هی خندیدیم یک ساعتی موندن

بعد رفتن ما هم رفتیم خونه همسایمون همین که در زدم با دیدن پچه های دوستم که اومدن

پشت در خیلی خوشحال شدم اتفاقی دوستم اونجا بود خلاصه  مثل  اینکه چند سال بود همو

ندیده بودیم بلاخره بهم رسیدیم بازم بلتوث بازی و جک و بگو بخند و همدیگه رو دس انداختن

شروع شد کلی حال کردیم تو راه که داشتیم میومدیم گفتم یه کارت شارز بگیرم رفتم مغازه گفتش

ندارم دیدم یه اقایی دنبالمه گفتش کارت میخوای گفتم اره گفتش چندی گفتم20 درهمی دیدم 
 

داره شمارمو می پرسه گفتم برای چته گفتش من پولها رو ریختم تو موبایلم اینجوری هر کی

هر چی می خواد براش sendمیکنم  پولمو میگیرم اینجوریشو دیگه ندیده بودم  ولی خب حق دارن باید یه جوری
 

نون در ارن دیگه مگه نه
 

نوشته شده در پنج‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 01:19 ق.ظ توسط بهنوش نظرات (17)


 Design By : Pichak