X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

۱۳ بهمن روزی بود که مامان و بابا واسه این روزها لحظه شماری میکردن تا اینکه انتظارها به پایان

رسید و اولین فرزند خود به قول مامان که دخملی ناز و مامانی بود پا به عرصه گیتی گذاشت و

تقریبا صبح بود که دخمله با صدای گریه خود نظر همه رو جلب کرد مامان هم خوشحال تر از

همیشه نی نی را در اغوش گرفت و از خدا به خاطر نی نی سالمی که به او داده بود تشکر کرد

بابا هم در پوست خود نمیگنجید اخه فکر کنم حق داشته بجه اولشون بود همه خوشحال بودن

بخصوص خاله جون  اخه اون بیشتر از مامان در انتظار چنین روزی بود اون موقع خاله مجرد بود از

مامان قول گرفته بود که چی..... افرین درست حدس زدین که اسم نی نی رو خودش انتخاب کنه

خلاصه خاله هم به ارزوش رسید می دونین اسم دخمله بلاخره چی شد بهنوش همون اسمی که

خاله دوس داشت همون بهنوش وبلاگ نویس ما خاله از ته دل یه هورا کشید الان از ان زمان

چندین سال میگذره ذیگه بهنوش کوچولوی قصه ی ما شده مامان یه نی نی بنام فاطمه که خیلی

هم خوشحاله خیلی هم دوسش داره اینم از تولد من پس میگم تولدم مبارک

نوشته شده در سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 02:32 ق.ظ توسط بهنوش نظرات (27)


 Design By : Pichak