X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زباران غزلی خواند دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورد است غم دل یا سم

انقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد همان روزی که عاشق شده بود

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 04:12 ب.ظ توسط بهنوش نظرات (27)


 Design By : Pichak