X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

دیشب حسابی حال کردیم من و دوستام که هر دو اسمشون مرضیه هسش با هم رفیم شهروند

واسه خرید هر چه دم دسمون بود ریخیم و سبد خریدمون پر شداز یه طرف غذای رزیمی میگرفیم

از یه طرف هم چیپس و پفک اومدیم خونه تا دم صبح نشستیم اول رفیم وبلاگ گردی  از اونجا هم

زدیم رو خاطرات گذشتمون اگر چه خاطراتمون تلخ بود اشک هممون در اومد ولی تجربه ای بود

واسه هممون جونم واسون بگه این مرضیه ها خیلی باحالن هر موقع پیش همیم مام غصه هام
 

یادم میره تا جایی که یادم میره یه بچه ای دارم  هر یه ساعت یه بار میگفتم وای مثل اینکه یه بچه

ای هم داشتیما میپریدم بهش سر میزدم البته خواب تشریف داشتن خلاصه تا ساعت ۳بامداد

نشسیم نمیتونستیم فکمونو ببندیم هی گفتیم هی خندیدیم خلاصه باطریمون تموم شد رفتم

بخوابم صبح هم بخاطر توان بخشی بچه صبح زود بیدار شدمو دخترمو بردم توانبخشی اینقد بچه

نق زد که نگو از اونجا هم اومدم خونه بچه رو گذاشتم خونه وبا مرضیه ها رفتیم خرید چشم بازارو

در اوردیم تا یه مونتا و شال گرفتیم دیگه نا نداشتیم  نمه نمه خودمونو رسوندیم خونه باز یه نهار

خوردمو دخترمو بردم دکتر اخه نوبت داشت ا اومدم خونه شب بود خسه ر از همیشه

اصلا حال نداشتم بازم خا رو شکر اینم از خاطرات منو مرضیه ها واقعا دوستشون دارم ایشالله در

زندگیشونو درسشون موفق باشن ایشالله دخترم هم خوب بشه تا همیشه اونو داشته باشم




نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 11:59 ق.ظ توسط بهنوش نظرات (38)


 Design By : Pichak