X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

چندی است با زندگی ام بیگانه شده ام در این شهر ادمها ادمک شده اندای کاش میدانستم چه

کسی زندگی ام را نوشته و سرنوشتم را این چنین سرشته دیگه نمیکشم دیگه طاقت این همه

رنج و غم وحسرت دیدار را ندارم حسرت دیداری که با امدنش شاید بتونه زندگی ام را از این بی

روحی وسردی نجات بده یعنی میشود روزی به این انتظار پایان داد چند روزی است که حالم خوب

نیست همش اشک چشمام جاریست تا جایی که جلو دیدم را گرفته وسر درد عجیبی به سراغم

اومده  ولی بازم جز توکل بر خدا راهی نمونده دردم از اینه که هیچکس درکت نمیکنه همه شدن

کوه یخی همه دارن زور میگن حتی ....... نمی دانم  نمی دانم فقط تنها کسی که تنهام نمیذاره

اشکام و گریه هامه با اینا اروم میشم
 



نوشته شده در شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1389ساعت 07:22 ب.ظ توسط بهنوش نظرات (13)


 Design By : Pichak