X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

دیشب کنار خاطراتم نشسته بودم صدایی به گوشم رسید وگفت:اینقدر به گذشته فکرنکن اینقد

خودتو وجدانتو ناراحت نکن از چه میگریی؟ازاین دنیای فکستنی که این سرنوشتو واست رقم زده

گفتم نه شاید حقم بوده شاید حکمتی توش بوده گفت:پس از چی شکایت داری گفتم هیچی دلم
به حال خودم زیاد نمیسوزه به حال کسانی که باز سرنوشتشون از من بدتره فقط دارم خاطراتمو

مرور میکنم خاطرات خوب و بدی که داشتم خاطراتی که به گذشته پیوست خاطراتی که دیگه رفتی
شددیگه برنمی گرده بخاطر اون روزها دارم اشک میریزم  گفتم تو را خدا برو تو دیگه سرزنشم نکن

باخود گفتم ای خدا چرا همه با من لج کردن حتی دنیا حتی.......

نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1389ساعت 10:24 ق.ظ توسط بهنوش نظرات (15)


 Design By : Pichak