X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

دیشب  دلم گرفته بود از توخونه نشستن که یهو ابجی الهام زنگ زد و گفت بهنوش نمیای بریم

پارک که گفتم  چرا نیام پاشو بریم هنمز 5دقیقه نگذشته بود که باز خاله زنگ زد گفت  عزیزم  چقد

تو خونه بشینیم نمای بریم دریا گفتم امروز همه چتون شده خدا بده شانس  بهش گفتم باشه بزار
ابجی بگم با هم بریم خلاصه ما از اینجا یه ماشین گرفتیم و رفتیم البته با پیاده میتونستیم بریم

راهی نبود ولی بخاطر گرما تنبلی کردیم حدودا ساعت 9 بود که خاله به بچه ها رسیدن گفتم وای

چرا دیر اومدین  بنده خدا گفتش نمیدونی این پسره وقتی میخواد ما را جایی ببره 2 ساعت تو 

حموم میره گفتم واخاله بزار بره باشوخی گفتم خو باید به خودش برسه که نظردخترا روجلب کنه

پسرخاله گفت دمت گرم اینجا رو خوب اومدی همه زدن زیر خنده گفتم ولی زیاد هم خوشخال

نباش مجردی راحتری زندگی سخته گفت وای منو نترسون جدی میگی ابجی برگشت و گفت این

حرفونزن بزار زن بگیرن مامانش اینا راحت بشن البته باشوخی.یهو یاده داداش شهرام افتادم حدودا
ساعت10 بود یه زنگ زدم گفتم باشو بیا اینجا باهم باشیم گفتش:باشه مغازه رو که بستیم میام

بله داداشی هم اومد کلی توپ بازی وبگو بخندو شوخی کردیم با هم  دختر خاله هم با ابجی مدام

با گوشی ور میرفتنو و ابجی که گوشی جدید گرفته بود از نوع blakberyکه دختر خاله داشت باهم

یه چیزاشو تمرین میکردن یاد بگیرن گفتم بده ببینم چیه یه سری به facebookزدم دیدم خبری

نیس گفتم ای دی موچک کنم که دیدم دوستم هستش یه خورده حرفیدم باهاش دیدم داداشی

میگه من برم فوتبال ببینم ما هم تا12 نشستیمو  با هم اومدیم خونه ما اینجا هم کلی وراجی و

بگوبخند تا ساعت2 شب  شوهر که با شوهرخواهرخسته بودن به قول خودشون نیومدن خونه 
 

مونده بودن  بله اینم از دیشب ما راستی نگفتم هوا گرم بود بیچاره شدیم 51درجه فکرشو بکن

ولی خب عادت داریم دیگه. قابل اگهی دوستان باید بگم هر کی   میخواد به دبی سفر کنه تو عید

بیاد وگرنه پوستش کندن  میدونم کسی طاقت چنین گرمایی نداره مگه نه

نوشته شده در دوشنبه 7 تیر‌ماه سال 1389ساعت 10:06 ق.ظ توسط بهنوش نظرات (4)


 Design By : Pichak