X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

دستانم می لرزد حس نوشتن و خط خطی کردن وتایپ کردن ندارد نمیدانم چرا !نمیداند از غم

بنویسد یا از شادی از دلتنگی یا ازخستگی دلی که در این دنیا از دست همه چی و همه کس

رنجور وبیمار شده هر کاری میکنم قلمم با شاد نوشتن موافقت نمیکنه خدا یا کاری کن که از این

خستگی و که هیچکی فکرشو نمیکنه بیرون بیام بعضی وقتا فکر میکنم خدا منو فراموش کرده

البته خیلی فکره بدیه میدونم خدا بندگانشو فراموش نمیکنه خدایا خودت میدونی ازت چی میخوام

پیش تو کاری نداره اگه صلاح تو در اینه باشه تسلیم میشم اینم میذارم به پای قسمت عیبی نداره

خدایا من ازت شاکرم که در عوضش دوستای خوبی بهم دادی که خیلی در این راه کمکم کردن

این میدونم بدون مصلحت خودت برگی از درختی تکون نمیخوره پس کاری کن اروم بگیرم

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 12:34 ب.ظ توسط بهنوش نظرات (14)


 Design By : Pichak