X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

دیشب به اقای همسر گفتم پاشو بریم دریا هم یه هوای میخوریم هم بچه ها رو میبریم دریا اخه 
 

از ایران مهمون برام اومده بود خلاصه بساط دریا رو چیدیمو به خواهر و دایی جون هم گفتم اومدن

همه با هم رفتیم حدود ساعت ۹ شب بود  خیلی شلوغ بود انگار هر چی فلیپینی بود اونجا جمع

شده بودن دختر و پسر قاطی داشتن واسه خودشون  حال میکردن بچه ها هم رفتن تو اب جز ما

حوصله نداشتیم   پسر دایی که واسه خودش وبه قول خودش برج میساخت با شن های 
 

دریا کلی زحمت کشیده بود تا ساخته بود  منم داشتم نگاش میکردم و باهاش شوخی میکردم گفتم هر کی 
 

میخواد بیاد کنار برج عکس بندازه باید ۱۰ درهم بده خلاصه هر کی تو کار خودش بود یکی داشت

چت میکرد یکی اهنگ گوش میداد یکی گیتار میزد و دیگری هم به هم دروغ میگفتن و مخ همدیگه
رو میزدن البته(دخترا و پسرا)اره رفتن شام گرفتن تا ساعت ۲ بامداد اونجا بودیم و بعد اومدیم خونه

قرار شد هفته ۱بار بریم اخه من دریای جمیرا رو دوست دارم یه جای باصفا هستش ایشالله بیاین
ببینین

نوشته شده در شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 04:11 ب.ظ توسط بهنوش نظرات (13)


 Design By : Pichak