X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

دیشب با ابجی خانوم رفتیم مغامول هوس کردیم با پیاده بریم  گوش شیطون کر نزدیک خونمونه
 

وای خدای من چقدر شلوغ بود مغامارتش که دیگه نگو انگار مواد غذایی را مجانی میدادن ما هم

به بدبختی یه چیزهایی خریدیم و رفتیم طبقه بالا دخملا رو بردیم سوار اسباب بازی کردیم

خودمون هم یه دوری زدیم خولاصه این شکم به غارو غور افتاد وامان نداد ورفتیم ماکدونالدز جاتون

خالی یه شکمی از عذا در اوردیمو موقع اومدن دیگه خسته شدیم  زنگ زدم اقای همسر و گفتم

این دوروبرا اگه هستی بیا دنبالمون خدا روشکر اومد دنبالمون و با هم اومدیم خونه  ولی به نظر 
 

من دنیا یه جوری شده که هر جا بری خوش نمیگذره اون جوری که میخوای مگه نه؟ولی بازم خوب بود

نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389ساعت 11:55 ق.ظ توسط بهنوش نظرات (13)


 Design By : Pichak