X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

دیشب باز فاطمه رو ورداشتم بردمش پارک اخه دلش گرفته بود خودم هم حوصلم سر رفته بود از تو

اپارتمان رفتیم به هوای اینکه نفسی تازه کنیم  ولی هنوز چند قدمی نرفته بودم که روی صندلی پارک

چشمم به خانومی افتاد که کنارش یه ویلچر بود که یه پسر بچه معلول نشسته بود اول شک کردم متعلق

به خانومه باشه اخه چون پسره یه مرد هندی بالای سرش بود و بهش میرسید ولی زنه سومالی بود

عربیش هم زمین تا اسمون با عربی امارات فرق داشت رفتم جلو سلام کردم و ازش پرسیدم پسرتون 

گفت اره محمد هستش ۱۹ سالشه خیلی دلم گرفت وکلی گریه کردم رفتم جلو به محمد سلام کردم

مامانش گفت ببین پسرم فاطمه هم عین خودته نمیتونه راه بره باهاش حرف زد اون خندید و از این که

اومده بود پارک خوشحال بود مرد هندی هم ازش نگهداری میکرد بهش غذا میداد ولی من به جای اینکه

دلم باز بشه دلم بیشتر گرفت ولی باز خدا رو شکر کردم که خدا چنین فرشته های به ما داده کلی برای

محمد و دخترم فاطمه دعا کردم و اومدم خونه

نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان‌ماه سال 1389ساعت 07:08 ب.ظ توسط بهنوش نظرات (17)


 Design By : Pichak