X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

سلام به همه دوستای گلم شرمنده تو این مدت نبودم بهتون سر بزنم یه برنامه جور شد واسه مسافرت

روز اول عید به اتفاق همسر و دخمل و دوست اقای همسر و بچه هاش از دبی به مقصد عمان البته اونم با
ماشین شخصی و کلی بدبختی تو راه اخه من که کلافه شدم خیلی راهش طولانی بود ولی خدایش می 
 

می ارزید خیلی جای قشنگی بود جای همتون خالی خلاصه از اینجا ۶ صبح حرکت کردیم و۱۱ رسیدیم لب

مرز عمان اونجا یه دخولی زدن و البته با کلی معطلی چون خیلی شلوغ بود همش توریست خارجی که

یکیش یه خانوم هلندی مهربون بود که باهاش اشنا شدم و با هم عکس انداختیم بعد از اونجا حرکت کردیم

۶ رسیدیم پایتخت عمان مسقط شب اونجا موندیم و جاهای دیدنیش رفتیم خیلی قشنگ بود و بعدش

حرکت به سوی صلاله ولی پدرمون در اومد ۱۲ ساعت از مسقط تا اونجا بود از بی خوابی داشتم میمردم

میترسیدم بخوابم گفتم شاید اگه بخوابم اقای همسر که داره رانندگی میکنه هم خوابش ببره  همش

ترس و دلهره اخه خیلی بیابوناش ترسناک بود اونم در شب همش کویر که هر از چند گاهی یه ماشین رد

میشد انگار همه جا متروکه بود خولاصه به هر سختی بود رسیدم تو دل کوه خدای من چه شهر زیبایی

سر سبز چراغانی انگار رویا بود چه دریای ابی داشت انگار شمال خودمون جاتون سبز بهر حال بهمن خوش
گذشت ولی دلم برا همتون تنگ شده بود اونجا خیلی احساس غریبی میکردیم همین که یه ماشین با

پلاک دبی میدیدیم خوشحال میشدیم  ولی مردمونش مهربون بودن سرتون رو به درد نیارم ایشالله فرصتی

پیش بیاد خودتون برین ببینین شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم ایشالله در اولین فرصت به همتون سر میزنم

نوشته شده در دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389ساعت 10:37 ب.ظ توسط بهنوش نظرات (8)


 Design By : Pichak