ان کس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد.رهگذری بود که روی
برگهای خشک پاییزی راه میرفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان میکردم
می گوید دوستم دارد ولی افسوس که هوسی بیش نبود و بس
دوستم نداشت اما میگفت یه عالمه دوستم داره .می خواست بره اما میگفت همیشه با من
میمونه.حرفهای خوب میزد اما پر از دروغ بود تو چشاش.با من بود اما دیگری نشسته بود تو نگاش.
نفهمیدم اما براش هر چی بود یه بازی بود.مهم نبودم واسه اون گذشتن از من ساده بود.قلب
منو شکست و رفت به گریه هام خندید ورفت.رفت و یار غریبه شد من باختم و اون برنده شد

امشب میخوام به کسی که خیلی دوسش دارم وبه این نتیجه رسیدم که نمیشه اونو با تمام دنیاعوض
کرد تبریک بگم به اونی که با تمام وجودش برای ارامش ما تلاش میکنه به اونی که شب روز از
راحتی و اسایش خودش میگذره حتی میشه گفت ۲شیفت کار میکنه تا به قول خودش به زندگیش
برسه چون دلش نمیخواد دستش و پیش هیچ کس وناکسی دراز کنه درسته یه وقتهایی عصبانی
میشه ولی اون طبیعیه میذارم پی خستگیش وبی حوصلگیش ولی با این وجود تحسینش میکنم
خدا کنه بتونم از پس این همه زحمتی که میکشه بربیام وهمسر خوبی براش باشم از خدا شاکرم
وخوشحالم وازش میخوام که همیشه با خوبی و خوشی وبدون هیچ دغدغه ای در کنار هم باشیم
البته با وجود دخترم ازخدا میخوام که همه رو خوشبخت کنه واخر سر میگم گلم تولدت مبارک
بیشتر از آنچه تصور کنی خیانت دیده ام
و بیشتر از آنکه باور کنی دلم را شکسته اند
اما تو نه خیانت کردی نه دلم را شکستی
تو جگرم را آتش زدی
زبانم میگوید به امید روزی که:
روزگارت سیاه تر از پر کلاغ
تیره تر از غروب
و غمگین تر از دم جدایی باشد
اما دلم می گوید به امید روزی که
آشیانت بالاتر از آشیان عقاب
چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت
بر لبانت لبخند
و صد هزار پری کنیزت باشند...

آنجلا دختر جوان ۲۵ ساله زیبا بدون اینکه اجازه بده گریه جلو
حرفش و بگیره یه بار دیگه این بار خیلی محکم حرفش و تکرار کرد
- جورج تمام شد…. دیگه همه چیز بین ما تموم شد میخوام اینو بفهمی
و از امروز دیگه مزاحم من نشی……
جورج همانطور که نوشیدنیش رومزه مزه میکرد با ناراحتی پرسیدآخه چرا؟؟؟!
باور کن من دوستت دارم……
آنجلا پوز خند زد و جواب داد: هی جورج بیا و اینلحظه اخر دست
از دروغ بردار!!!
جورج دست بردار نبود:ولی انجلا من بدون تو از تنهایی خواهم مرد!
آنجلا در حالی که از پشت میز رستوران بلند می شد گفت:
نه تو نخواهی مرد … من مطمئنم…. و مطمئنم که تنها نخواهی ماند….
-ولی انجلا…
جورج اینو گفت وانجلا از سر میز بلند شد و برای اینکه زودتراز نامزدی
که چهار سال اونو معطل کرده بود دور بشه به سرعت به طرف در رستوران
راه افتاد که غفلتا با دختر گارسون زیبایی که به طرفش می اومد برخورد
کرد و کم مونده بود که به زمین بیفته . انجلاعذر خاهی کرد و از رستوران خارج شد
جورج اما در حالی که نگاهش به دختر گارسون بود با خود زمزمه کرد :
چه دختر قشنگی چطور تا حالا ندیده بودمش…!!!