اندکی ابر میخواهم تا قطره قطره اشکهایم را در ان جای دهم تا دیگر شبها بالشتم با اشکام خیس و
بارانی نشود اندکی ابر میخواهم که موقع باریدن باران اشکام از ان جاری شود وبا باریدن ان در
زمین جای خالی او رابرایم پر کند وقتی دلم برایش تنگ میشود هیچکس و هیچ چیز نمیتواند جای
خالی او را برایم پر کند دلم می خواهد ببارم وببارم مثل ان ابری که داتنگ باران است منم دلتنگ
بارانم بارانی که با باریدنش بهم ارامش میده خدا یا دلم دلتنگ باران است
مهم نیست چند بهار در کنار هم باشیم و در کنار هم زندگی کنیم باورکنیدمهم این است که یادمان
باشدعمرمان کوتاه ست که فکرشم نمیکنیم مگه نه؟ در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت:
کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب بهم نگاه کنیم وهمه ناگفته های مهر امیز یک
عمر را در چندثانیه بگوییم ای کاش هیچکدوممون نه من نه تو با خاطراتمون زندگی نمیکردیم چرا
باید اینگونه باشیم؟؟پس بیاییم تا زنده ایم تا فرصت داریم زمان حالمون را از دست ندیم تا زمانی
جز خاطره های دست نیافتنی نشود 
رفتم منو ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریزبرایم نمانده بود
این عشق اتشین پرازدرد بی امید
در وادی گناه وجنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با ناگفته ها به خود ابرو دهم
رفتم مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق منو نیاز توسوزوسازما
ازپرده خموشی و ظلمت چو نورصبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
درلابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یه گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش وجنگ و زندگی
من از دوچشم روشن گریان گریختم
ازخنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به اغوش سردهجر
ازرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله اتش زمن مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر
روحی مشوشم که شبی بیخبر زخویش
در دامن سکوت به سختی گریستم
نالان زکرده ها وپشیمان زگفته ها
دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم
فروغ فرخزاد
کاش می شد لحظه لحظه زندگی را بر صفحه سپید کاغذ به تصویر کشید
کاش فاصله قلب و زبان آدمها آینقدر زیاد نبود و مهربانی مهمان خانه دل تک تک ما انسانها می شد و انسان دوستی ما لباسی بر تن و کفشی بر پای یتیم کودکی می شد و مهربانی و سخاوتمان گرمابخش وجود تنها و خسته او.
مهربانی و مهربانی کردن آنقدر سخت نیست که بخواهد فلسفه های پیاپی را در خود جای دهد!
بکوشیم فقط و فقط مهربان باشیم نسبت به یکدیگر بدون هیچ چشمداشتی .
زمانی به خود می آییم که برای دوست داشتن آنانی که قلب و روحمان برایشان می تپید خیلی دیر است .
امروز را غنیمت بدانیم و بی حد و مرز عشق بورزیم به همنوعانمان.
سپاس و قدردانی بی پایان من از محراب و حامد عزیز که آهنگ زیبای ستاره خاموش را به عشق ابدی زندگی یعنی دخترزیبایم فاطمه تقدیم کردندو تمام مهر من نثار آنانی که از آغاز نوشتنم در این وبلاگ همراه و یاور بوده اند و تمامی عشق و روحم تقدیم به یکتا و بی گلایه ترین همراه زندگی همسر عزیزم عارف.
اینم وبلاگ دوستان خوبم محراب و حامد www.rap023.tk
دیشب حسابی حال کردیم من و دوستام که هر دو اسمشون مرضیه هسش با هم رفیم شهروند
واسه خرید هر چه دم دسمون بود ریخیم و سبد خریدمون پر شداز یه طرف غذای رزیمی میگرفیم
از یه طرف هم چیپس و پفک اومدیم خونه تا دم صبح نشستیم اول رفیم وبلاگ گردی از اونجا هم
زدیم رو خاطرات گذشتمون اگر چه خاطراتمون تلخ بود اشک هممون در اومد ولی تجربه ای بود
واسه هممون جونم واسون بگه این مرضیه ها خیلی باحالن هر موقع پیش همیم مام غصه هام
یادم میره تا جایی که یادم میره یه بچه ای دارم هر یه ساعت یه بار میگفتم وای مثل اینکه یه بچه
ای هم داشتیما میپریدم بهش سر میزدم البته خواب تشریف داشتن خلاصه تا ساعت ۳بامداد
نشسیم نمیتونستیم فکمونو ببندیم هی گفتیم هی خندیدیم خلاصه باطریمون تموم شد رفتم
بخوابم صبح هم بخاطر توان بخشی بچه صبح زود بیدار شدمو دخترمو بردم توانبخشی اینقد بچه
نق زد که نگو از اونجا هم اومدم خونه بچه رو گذاشتم خونه وبا مرضیه ها رفتیم خرید چشم بازارو
در اوردیم تا یه مونتا و شال گرفتیم دیگه نا نداشتیم نمه نمه خودمونو رسوندیم خونه باز یه نهار
خوردمو دخترمو بردم دکتر اخه نوبت داشت ا اومدم خونه شب بود خسه ر از همیشه
اصلا حال نداشتم بازم خا رو شکر اینم از خاطرات منو مرضیه ها واقعا دوستشون دارم ایشالله در
زندگیشونو درسشون موفق باشن ایشالله دخترم هم خوب بشه تا همیشه اونو داشته باشم