حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

غصه نخور دلم

آروم بگیر دیگه بسه دلم

هیچکی به دادت نمیرسه دلم
عادت بکن به تنهایی دلم
نداری تو دل هیچ راهی دلم ...
چشم انتظاری بسه
گریه و زاری بسه
هر چی غم تو دنیا
واسه هر چی بیکسه
باز بیقراری دلم
بازم می باری دلم
غصه نخور دلم
خدارو داری دلم
خدارو داری دلم
خدارو داری دلم
خدارو داری دلم

از دبی تا عمان و مسقط

سلام به همه دوستای گلم شرمنده تو این مدت نبودم بهتون سر بزنم یه برنامه جور شد واسه مسافرت

روز اول عید به اتفاق همسر و دخمل و دوست اقای همسر و بچه هاش از دبی به مقصد عمان البته اونم با
ماشین شخصی و کلی بدبختی تو راه اخه من که کلافه شدم خیلی راهش طولانی بود ولی خدایش می 
 

می ارزید خیلی جای قشنگی بود جای همتون خالی خلاصه از اینجا ۶ صبح حرکت کردیم و۱۱ رسیدیم لب

مرز عمان اونجا یه دخولی زدن و البته با کلی معطلی چون خیلی شلوغ بود همش توریست خارجی که

یکیش یه خانوم هلندی مهربون بود که باهاش اشنا شدم و با هم عکس انداختیم بعد از اونجا حرکت کردیم

۶ رسیدیم پایتخت عمان مسقط شب اونجا موندیم و جاهای دیدنیش رفتیم خیلی قشنگ بود و بعدش

حرکت به سوی صلاله ولی پدرمون در اومد ۱۲ ساعت از مسقط تا اونجا بود از بی خوابی داشتم میمردم

میترسیدم بخوابم گفتم شاید اگه بخوابم اقای همسر که داره رانندگی میکنه هم خوابش ببره  همش

ترس و دلهره اخه خیلی بیابوناش ترسناک بود اونم در شب همش کویر که هر از چند گاهی یه ماشین رد

میشد انگار همه جا متروکه بود خولاصه به هر سختی بود رسیدم تو دل کوه خدای من چه شهر زیبایی

سر سبز چراغانی انگار رویا بود چه دریای ابی داشت انگار شمال خودمون جاتون سبز بهر حال بهمن خوش
گذشت ولی دلم برا همتون تنگ شده بود اونجا خیلی احساس غریبی میکردیم همین که یه ماشین با

پلاک دبی میدیدیم خوشحال میشدیم  ولی مردمونش مهربون بودن سرتون رو به درد نیارم ایشالله فرصتی

پیش بیاد خودتون برین ببینین شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم ایشالله در اولین فرصت به همتون سر میزنم

بگو چرا خدا غم را افرید؟

 فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به

 خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افتاد !اری تا غم نداشته

باشیم و تا غصه نداشته باشیم محاله یه لحظه به فکر خالقمان باشیم ولی این انصاف نیست چرا نباید

موقع شادی و خوشحالی به فکر خدا باشیم؟باورتون میشه همین که به مشکلی برخوردیم دو دستی

می چسپیم به جانمازو رازو نیاز کردن گریه وزاری مگه نه؟ولی باید در هر جا و مکان و در هر شرایطی به

خدا فکر کنیم زندگی بدون غم شادی بی مفهومه عزیزانم من که همیشه با وجود این همه غم و غصه

بازم میگم شکرت یا ربی


محمد و فاطمه

دیشب باز فاطمه رو ورداشتم بردمش پارک اخه دلش گرفته بود خودم هم حوصلم سر رفته بود از تو

اپارتمان رفتیم به هوای اینکه نفسی تازه کنیم  ولی هنوز چند قدمی نرفته بودم که روی صندلی پارک

چشمم به خانومی افتاد که کنارش یه ویلچر بود که یه پسر بچه معلول نشسته بود اول شک کردم متعلق

به خانومه باشه اخه چون پسره یه مرد هندی بالای سرش بود و بهش میرسید ولی زنه سومالی بود

عربیش هم زمین تا اسمون با عربی امارات فرق داشت رفتم جلو سلام کردم و ازش پرسیدم پسرتون 

گفت اره محمد هستش ۱۹ سالشه خیلی دلم گرفت وکلی گریه کردم رفتم جلو به محمد سلام کردم

مامانش گفت ببین پسرم فاطمه هم عین خودته نمیتونه راه بره باهاش حرف زد اون خندید و از این که

اومده بود پارک خوشحال بود مرد هندی هم ازش نگهداری میکرد بهش غذا میداد ولی من به جای اینکه

دلم باز بشه دلم بیشتر گرفت ولی باز خدا رو شکر کردم که خدا چنین فرشته های به ما داده کلی برای

محمد و دخترم فاطمه دعا کردم و اومدم خونه

خدایا به داده هایت شکر- به نداده هایت شکر- به کرفتاریهایت شکر
جون داده هایت نعمت- نداده هایت حکمت- وکرفتاریهایت امتحان

الهی لک الشکر بما اعطیتنی- ولک الشکر بما حرمتنی- ولک الشکر بما ابلیتنی
لأن عطایاک نعمة- وحرمانک حکمة- وبلاءک امتحان

بس خدا را در همه حال باید شکر کرد که او ارحم الراحمین است
 

کاش می شد بی کسی را چاره کرد
دفتر دلواپسی را پاره کرد
یک سحر زلف تو را در خواب خوش
با نوازش های باران شانه کرد
در پس دیوار این شهر عجیب
... در کنارت عاشقانه خانه کرد
کاش می شد دست در دست تو داد
دیده با اهل جهان بیگانه کرد
هر چه نیرنگ و ریا و رنگ بود
با حضورت با صفا و ساده کرد
باز باید یک غزل از نو سرود
نام تو در قالب هر واژه کرد