حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

واقعن که!!!

عجب دنیای عجیبیست تا فریاد نکشی به سویت باز نمیگردندتا گریه نکنی نوازشت نمی کنندتا مریض نشوی برایت گل نمی آورندتا اخم نکنی دستت را نمیگیرن تا نمیری برایت گریه نمیکنند
واقعن عجیبه ولی چرا به چه قیمتی ؟

سلام به دوستای خوبم شرمنده نمیتونم زیاد بهتون سر بزنم این روزا گرفتاریم زیاده زیاد نمیتونم

بیام وبلاگ از تمام دوستانی که تا این مدت منو همراهی کردن و میکنن ممنوم ایشالله سر فرصت

به همتون سر میزنم  این وبلاگ متعلق به خودتون قدمتون بالای چشام

 دوره ارزانیست ... شرف اینجا ارزان ... تن عریان ارزان ... آبرو قیمت یک تکه نان ... و دروغ از همه چیز ارزانتر ... و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان!!

امان از دست ما ادمها

آنچه بر سرمان می آید و ما به عنوان دردهای زندگی از آن یاد می کنیم شاید هدیه ای باشد از خدا که بعدها هدیه بودنش به اثبات می رسد اما چه می شود کرد که ذاتمان را با نالیدن آغاز کرده ایم از همان هنگام تولد!!!!

خداجون فقط تو را دارم و بس

خدا جون من میدونم منو میخوای
میدونم دوسم داری
خوب میدونم مهرت بایان نداره
میدونی دلم کرفته وبیمار شده؟
میتونم شفا بخوام ؟میتونم دوا بخوام؟
...میتونم مهرت و بیکران بخوام
میخوام بازم زاری کنم
ناله و فریاد بزنم بکم
خداجون دوستت دارم
خداجون به ماه و خورشید وزمین سوکند میخورم
که من تو را دوستت دارم
خدا جون خیلی بدم که نمیخوای نکام کنی؟
میدونی اعتماد دارم من به تو اعتقاد دارم
من فقط تو را دارم
میدونی هیجی ندارم



من فقط تو را دارم خدا جون

سرنوشت


میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر
مونده یه مرداب پیر توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیرازهمه دنیا جدا
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پاهام
من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شب را آتیش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر
چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت سر راهم یه چاله کند
توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد
آسمونم نبارید اونم سر گرونی کرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف می رم تو خاک یه طرف به آسمونها
خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
هی بخارم می کنن زندگیم شده همین
با چشام مردنم رو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم
هیچی باقی نیست ازم قطره های آخره
خاک تشنه همینم داره همراش می بره
خشک می شم تموم می شم فردا که خورشید بیاد