X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

صبح با صدای جرینگ جرینگ تلفنم از خواب پا شدم اینقد هوا سرد بود که نگو کی جرات داشت از

لای پتو بیاد بیرون با صد این دست و اون دست کردن خلاصه راضی شدیم خودمونو بگشیم بیرون

بدو بدو به سمت کمد رفتم و مثل سرما ندیده ها جاکت و پوشیدم فکر کنم با این کارام سرما دیگه

جرات نکنه بیاد طرف من ترسوندمش تمام پرده ها رو هم کشیدم فکرشو بکنید به زور خودمو به
حال رسوندم و مث یه جنازه رو مبل ولو شدم اصلن حوصله نداشتم  تو دلم گفتم دخمل بزار بخواب

هر موقع سر حال اومدی پاشو کاراتو بکن  خودمون یه قولهایی به خودمون دادیم در حال چرت زدن

بودم دیدم باز تلفن خونه داره خودشو میکشه از زنگ زدن خاله بود می خواست حالمو بپرسه اخه

هر روز صبح باید از حالم با خبر بشه مث اینکه مامان به اون سپرده در نبود خودش خاله مراقبمون

باشه اینم یه جور دلسوزی مادرونه ست بعد از کلی حرف زدن و حرف بی ربط زدن باخاله رفتم

سراغ یخچال هی در اون بیچاره را باز کرد ن و بستن که یهو چشمم به شکلات افتاد نتونستم از

خیرش بگذرم با کلی چونه زدن با خودم رفتم سراغ اشپزی خلاصه کارامو کردمو منتظر تلفن 

دوستم از تهران بودم به خاطر یه خبر خوب ولی من که هفتیم نتونستم صبر کنم خودم زنگیدم بهش

اخه این خبر برام خیلی اهمیت داشت خوابو از چشمام گرفته بود همش ترس و دلهره ولی به

خیر گذشت دوستم با خبری خوشحال کنده منتظرم بود منم با شنیدن اون از ته دل یه هورا

کشیدم از خوشحالی اشکم در اومد خدا رو شکر انشالله همه چی به خوبی پیش بره اول از خدای

خودم ممنونم بعد از دوست گلم که واقعن برام مث خواهر می مونه خواست خدا بود که چنین

فرشته ای سر راه من قرار بگیره خدایا نوکرتم حالا هر دومون خوشحالیم بازم برامون دعا کنید که

همه چی خوب پیش بره
 

(via lipstickinfamy)

نوشته شده در چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1388ساعت 01:05 ق.ظ توسط بهنوش نظرات (9)


 Design By : Pichak