X
تبلیغات
رایتل



























حسرت دیدار

بیزارم از اشک حسرت (رازگل شب بو در ارشیو اذر ماه تقدیم به دخترم فاطمه)

آنجلا دختر جوان ۲۵ ساله زیبا بدون اینکه اجازه بده گریه جلو

حرفش و بگیره یه بار دیگه این بار خیلی محکم حرفش و تکرار کرد

- جورج تمام شد…. دیگه همه چیز بین ما تموم شد میخوام اینو بفهمی

و از امروز دیگه مزاحم من نشی……

جورج همانطور که نوشیدنیش رومزه مزه میکرد با ناراحتی پرسیدآخه چرا؟؟؟!

باور کن من دوستت دارم……

آنجلا پوز خند زد و جواب داد: هی جورج بیا و اینلحظه اخر دست

از دروغ بردار!!!

جورج دست بردار نبود:ولی انجلا من بدون تو از تنهایی خواهم مرد!

آنجلا در حالی که از پشت میز رستوران بلند می شد گفت:

نه تو نخواهی مرد … من مطمئنم…. و مطمئنم که تنها نخواهی ماند….

-ولی انجلا…

جورج اینو گفت وانجلا از سر میز بلند شد و برای اینکه زودتراز نامزدی

که چهار سال اونو معطل کرده بود دور بشه به سرعت به طرف در رستوران

راه افتاد که غفلتا با دختر گارسون زیبایی که به طرفش می اومد برخورد

کرد و کم مونده بود که به زمین بیفته . انجلاعذر خاهی کرد و از رستوران خارج شد

جورج اما در حالی که نگاهش به دختر گارسون بود با خود زمزمه کرد :

چه دختر قشنگی چطور تا حالا ندیده بودمش…!!!
 

نوشته شده در شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 02:24 ق.ظ توسط بهنوش نظرات (22)


 Design By : Pichak